بازم من رفتن گم و گور شدم نه؟جدا ببخشید!در مورد داستان هم که گفتین ویرایش میخواد منم موافقم.بد تایپ شده بود.
ديروز وقتی از خواب بيدار شدم به نظرم اومد ديگه هيچی نميخوام به نظرم اومد هيچ آرزويی ندارم انگار همه چيزايی که تا شب قبل ميخواستم برام بی ارزش شده بود احساس کامل بودن ميکردم! ياد يه جمله افتادم که شنيده بودم (آدما وقتی هيچ آرزويی ندارن روز مرگشون رسيده)به فکر خودم خنديدم و بلند شدم......ولی يه جوری اين فکر داره مثه خوره ميخورتم ....چند روزيه بد جوری بی حوصله ام دلم واسه همه تنگ ميشه مدتها بود ديگه اين حس و نداشتم واسه پرهام واسه لوکا واسه سارا واسه خيليا که اصلا فراموششون کرده بودم همه چيزم يه جور بدی بهم ريخته يه چيزی تو گلوم مونده مثل بغض ولی بغض نيست مثل حرفای نگفته ای که نميدونی چه جوری بگيشون
روی برگهای زرد پاييزی کوچه قدم ميزدم و با هر قدم اشکی به خاطر گشته از دست داده ام فرو ميريختم.هر گاه به ياد مياورم چگونه مرا شکستند آتش درونم بر پا ميشود و من بر خلاف آنچه در درونم هست آرام و به حرکت ادامه ميدم. من آن برگی بودم که از درخت جدا شدم و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد.من ان پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ پرستئ عقب ماندم . اينک در سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز ميخوانم.آوازی که حتی يکی از آدمها آن را نشنيد و اگر شنيد درک نکرد.((وای بر من))همه جا شب است نه نوری نه ستاره ای تنها صدايی از دور دست ميايد صدايی که آشناست صدايی که مرا می طلبد. نخ اين نيز نوعی سراب است.باغبان قصه ها ميگفت...
از صدای خيال نبايد باور کرد.بايد بروم انگار در اين کوچه خلوت جز من کس ديگری نيز هست جلوتر ميروم چشمانش حلقه زده دست هايش از شدت سرما کبود شده.دستکش و پالتويم را به او ميدهم حالش خوب ميشود و از کنارش ميگذرم و به راه خود ادامه ميدهم.ديگر کوچه ای نمانده اينجا انتهای شهر است وارد بيابان ميشوم.آنطرفتر درختی است پيش او ميروم با تمام غمهايم به او تکيه ميدهم گريه ميکنم. صدايی از آن به گوشم ميرسد .برای اولين بار است که احساس سبکی ميکنم خودم را ديدم کنار درخت آرميده بودم. آری من مرده بودم....