زمین نمناک بو د و ماشین به سختی حرکت میکرد ناگهان کنترل ماشین از دست مرد خارج شد و ماشن چند با دور خودش چرخید و بالاخر ایستاد.پسزک با صورت روی صندلی عقب افتاده بود و جیغ میکشید
آخه چرا مواظب نیستی مرد اصلا کی گفته بود ما رو برداری بیاری اینجا حواست چرا نیست.زن با عصبانیتبچه رو بلند کرد و نشوند تو دیگه ساکت شو خسته ام کردی.زن از ماشین پیاده شد
کجا میری هوا سرد سوار شو میگم
میخوام پیاده برم چیزی نمونده میخوام هوا بخورم
مرد داشت سعی میکرد هیزمهای نمناک و روشن کنه اما هیزمهای خیس به این راحتی روشن نمیشد .زن ساکت نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود
مرد:پاشو جای این زبون بسته رو عوض کن شکمشم سیر کن ساکت شه و با سر به پسرک اشاره کرد که پشت شیشه ایستاده بود و زوزه های خفیف میکشید
بالاخره آتش روشن شد مرد چند تا تکه هیزم دیگه هم توی آتش انداخت زن همونطور که نشسته بود اشاره زمزمه کرد ۱۱ ساله داریم با هم زندگی میکنیم این از عشقمون و عکس توی دستشو به مرد نشون داد این طوری نگو اولش با عشق شروع شد(زن ادامه داد) این از عشقمون این از وضع زندگیمون این از ثمره ۱۱ ساله زندگیمون و به بچه که زیر پتو خوابیده بود اشاره کرد....خسته شدم خسته میفهمیی منم خسته شدم الانم واسه همین اینجاییم اون عکس هم باور کن ...دوست دارم ...همه چیو فراموش کن فراموش؟؟چند تا عکس دیگه مثل این داری؟عکسو طوری پاره کرد که انگار میتونه سایه اون زنو هم از زندگیش پاک کنه ..دیگه بسه من از این همه تظاهر به خوشبختی خسته شدم بفهم الانم میخوام برم بخوابم ....وارد اتاق شد و عکیس عروسیه بالای تخت و با همه قدرت زمین زد
هنوز آفتاب کاما نزده بود کفش های خودش و پسرک درآورد که راحت تر روی شن ها راه برن زیپ کاپشن پسرک و کاملا بالا کشید و بوسیدش دستشو گرفت و وارد دریا شدن صدای جیغ پسر بلند و ممتد ادامه داشت.دست پسر و توی دستش محکمتر فشرد اما موجی که اومد دست پسر و از دستش جدا کرد و زیر آب برد....
مرد هنوز کنار آتش نشسته بود و ته سیگار ها نشانه این بود که اون هم دیشب خوب نخوابیده سیگار دیگه ای روشن کرد و با تفکر به جای خالی انها نگاه کرد....
روی خنده تمسخر کی به جز من دیوونه خنده تلخ تو رو دید؟
توی قلب بیگناهم کی به جز توی بی احساس همه حسمو دزدید؟
از تو چشم ساده من تو با اون چشمای ماتت برق چشمامو گرفتی
کی به جز من دیوونه کی به جز توی بی احساس
منو کرد یه تیکه سنگ(سنگو) خودشم شدش یه ابر(ابرو) همه سیاهیاشو روی اون سنگ کوچولو پاچیدو آفتابی موندش....
مرسی از اینکه ومدین و بلاگمو دیدین در مورد این پست هم یه توضیح کوچولو میدم بعد سعی میکنم کمتر حرف بزنمو بیشتر بنویسم این پستی که میذارم مینیماله خوب و بد بودنشو نمیدونم تقریبا میشه گفت اولین مینیمالیه که نوشتم این سبک نوشتنو دوست دارم امیدوارم نقاط ضعفمو بگین تا پیشرفت کنم
نگاهی از سر ترس به اطرافش انداخت چشمای کوچیکش اطرافشو نمیشناخت شروع کرد به چرخیدن چرخید چرخید بازم چرخید
به نظرش اومد همه چیز تکراریه گفت مستقیم میرم حتما یه راهی داره با رعت زیاد به سمت جلو کرد سرش محکم به یه مانع برخورد سرش درد گرفت احساس کرد داره می افته..
مامان مامان ماهی کوچولوئه مرد
ماهی فروش گفت نمیمیرن که بندازش تو کوچه حداقل گربه بخورتش
من آیه هستم دفعه اولم نیست که بلاگ مینویسم اما مدتها بود کنار گذاشته بودم حالا برگشتم
سکوت کبود میخوام یه جایی باشه برای صحبت هامون درد دلامون و شروع دوستیهای جدیدمون
سکوت کبود اسم یکی از شعرهای دکتر شریعتی که یه قسمت هاییشو براتون مینویسم که بخونین
و یه خواهش توی بلاگم نظر بدین که دلگرم باشم
هر لحظه حرفی از اعماق مجهول درون ما می جوشد
و همچون زبانه های آتشفشانی از سینه جستن میکند و از حلقوم بالا میاید
تا از دهانه آتشفشان از دهان ما سر بردارد و بیرون بریزد
و سر به اسمان روح
چشم به راه ان من دیگرمان بردارد و نمیشود
نمیتوان که زنجیرها فرا میرسند
و لب ها را فرو میبندند....