تبليغاتX
سکوت کبود
مینویسم تا از گذزگاه تنگ جاودانگی بگذرم....
هر کجا که عشق و زیبایی هست هر کجا که محبت و خوبی هست خدا هم در انجاست..

خدا همان جاست که مادر بزرگ برای پرنده دانه می پاشید،پشت همان پنجره ای که رو به محبت باز است،همان جا که وقتی پاهایت از زمین کنده میشود و از خاک و خاکی ها فاصله میگیری او را میبینی،پشت ستاره ای که سو سو میزند و به سینه آسمان سنجاق شده است،بر بال پروانه ها،لا به لای گلبرگهای گل مریم،داوودی،مینا،زنبق....بوی طراوت دشت به صلابت کوه :وسعت دریا،خدا اینجاست ..

در دل من و قلب تو در همه لحظه هایی که من و تو تنهاییم

تنهای تنها در دل غبار گرفته و جسم گناهکار من...

 

امشب دلم تنگ شده بود برای نوشتن برای خونده شدن....خیلی وقته از نوشتن فاصله گرفتم نمیدونم شاید اینم یه جور مریضی اما....دلتنگی امشب بهم نشون داد اون ته تهای دلم هنوز یه جایی یه چیزی مونده.... بیاین کمکم کنین....شاید دوباره خوب شدم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 0:17  توسط آیه  | 

سلام

بازم من رفتن گم و  گور شدم نه؟جدا ببخشید!در مورد داستان هم که گفتین ویرایش میخواد منم موافقم.بد تایپ شده بود.

ديروز وقتی از خواب بيدار شدم به نظرم اومد ديگه هيچی نميخوام به نظرم اومد هيچ آرزويی ندارم انگار همه چيزايی که تا شب قبل ميخواستم برام بی ارزش شده بود احساس کامل بودن ميکردم! ياد يه جمله افتادم که شنيده بودم (آدما وقتی هيچ آرزويی ندارن روز مرگشون رسيده)به فکر خودم خنديدم و بلند شدم......ولی يه جوری اين فکر داره مثه خوره ميخورتم ....چند روزيه بد جوری بی حوصله ام دلم واسه همه تنگ ميشه مدتها بود ديگه اين حس و نداشتم واسه پرهام واسه لوکا واسه سارا واسه خيليا که اصلا فراموششون کرده بودم همه چيزم يه جور بدی بهم ريخته يه چيزی تو گلوم مونده مثل بغض ولی بغض نيست مثل حرفای نگفته ای که نميدونی چه جوری بگيشون

روی برگهای زرد پاييزی کوچه قدم ميزدم و با هر قدم اشکی به خاطر گشته از دست داده ام فرو ميريختم.هر گاه به ياد مياورم چگونه مرا شکستند آتش درونم بر پا ميشود و من بر خلاف آنچه در درونم هست آرام و به حرکت ادامه ميدم. من آن برگی بودم که از درخت جدا شدم و حتی باغبان هم به من نگاه نکرد.من ان پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ پرستئ عقب ماندم . اينک در سرمای زمستان تنهای تنها برای بال شکسته ام آواز ميخوانم.آوازی که حتی يکی از آدمها آن را نشنيد و اگر شنيد درک نکرد.((وای بر من))همه جا شب است نه نوری نه ستاره ای تنها صدايی از دور دست ميايد صدايی که آشناست صدايی که مرا می طلبد. نخ اين نيز نوعی سراب است.باغبان قصه ها ميگفت...

از صدای خيال نبايد باور کرد.بايد بروم انگار در اين کوچه خلوت جز من کس ديگری نيز هست جلوتر ميروم چشمانش حلقه زده دست هايش از شدت سرما کبود شده.دستکش و پالتويم را به او ميدهم حالش خوب ميشود و از کنارش ميگذرم و به راه خود ادامه ميدهم.ديگر کوچه ای نمانده اينجا انتهای شهر است وارد بيابان ميشوم.آنطرفتر درختی است پيش او ميروم با تمام غمهايم به او تکيه ميدهم گريه ميکنم. صدايی از آن به گوشم ميرسد .برای اولين بار است که احساس سبکی ميکنم خودم را ديدم کنار درخت آرميده بودم.      آری من مرده بودم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 16:30  توسط آیه  | 

جز صدای زنجیر چرخ ها و صداهای مبهمی که پسرک ده سال بود به جای حرف زدن از اونا استفاده میکرد صدای دیگه ایی نبود وقتی می ایستاد قدش تا شیشه ماشین میرسید دماغشو به شیشه چسبونده بو د و صداهای عجیبی در میاورد

زمین نمناک بو د و ماشین به سختی حرکت میکرد ناگهان کنترل ماشین از دست مرد خارج شد و ماشن چند با دور خودش چرخید و بالاخر ایستاد.پسزک با صورت روی صندلی عقب افتاده بود و جیغ میکشید

آخه چرا مواظب نیستی مرد اصلا کی گفته بود ما رو برداری بیاری اینجا حواست چرا نیست.زن با عصبانیتبچه رو بلند کرد و نشوند تو دیگه ساکت شو خسته ام کردی.زن از ماشین پیاده شد

کجا میری هوا سرد سوار شو میگم

میخوام پیاده برم چیزی نمونده میخوام هوا بخورم

مرد داشت سعی میکرد هیزمهای نمناک و روشن کنه اما هیزمهای خیس به این راحتی روشن نمیشد .زن ساکت نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود

مرد:پاشو جای این  زبون بسته رو عوض کن شکمشم سیر کن ساکت شه و با سر به پسرک اشاره کرد که پشت شیشه ایستاده بود و زوزه های خفیف میکشید

بالاخره آتش روشن شد مرد چند تا تکه هیزم دیگه هم توی آتش انداخت زن همونطور که نشسته بود اشاره زمزمه کرد ۱۱ ساله داریم با هم زندگی میکنیم این از عشقمون و عکس توی دستشو به مرد نشون داد                                                                                                                             این طوری نگو اولش با عشق شروع شد(زن ادامه داد)                                                                  این از عشقمون این از وضع زندگیمون این از ثمره ۱۱ ساله زندگیمون و به بچه که زیر پتو خوابیده بود اشاره کرد....خسته شدم خسته میفهمیی                                                                                 منم خسته شدم الانم واسه همین اینجاییم اون عکس هم باور کن ...دوست دارم ...همه چیو فراموش کن                                                                                                                           فراموش؟؟چند تا عکس دیگه مثل این داری؟عکسو طوری پاره کرد که انگار میتونه سایه اون زنو هم از زندگیش پاک کنه ..دیگه بسه من از این همه تظاهر به خوشبختی خسته شدم بفهم الانم میخوام برم بخوابم ....وارد اتاق شد و عکیس عروسیه بالای تخت و با همه قدرت زمین زد

هنوز آفتاب کاما نزده بود کفش های خودش و پسرک درآورد که راحت تر روی شن ها راه برن زیپ کاپشن پسرک و کاملا بالا کشید و بوسیدش دستشو گرفت و وارد دریا شدن صدای جیغ پسر بلند و ممتد ادامه داشت.دست پسر و توی دستش محکمتر فشرد اما موجی که اومد دست پسر و از دستش جدا کرد و زیر آب برد....

مرد هنوز کنار آتش نشسته بود و ته سیگار ها نشانه این بود که اون هم دیشب خوب نخوابیده سیگار دیگه ای روشن کرد و با تفکر به جای خالی انها نگاه کرد....

  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 16:48  توسط آیه  | 

تو نگاه پر فروغت کی به جز من دیوونه برق اشک تو رو دیده ؟

روی خنده تمسخر کی به جز من دیوونه خنده تلخ تو رو دید؟

توی قلب بیگناهم کی به جز توی بی احساس همه حسمو دزدید؟

از تو چشم ساده من تو با اون چشمای ماتت برق چشمامو گرفتی

کی به جز من دیوونه کی به جز توی بی احساس

منو کرد یه تیکه سنگ(سنگو) خودشم شدش یه ابر(ابرو) همه سیاهیاشو روی اون سنگ کوچولو پاچیدو آفتابی موندش....

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 16:59  توسط آیه  | 

سلام

مرسی از اینکه ومدین و بلاگمو دیدین در مورد این پست هم یه توضیح کوچولو میدم بعد سعی میکنم کمتر حرف بزنمو بیشتر بنویسم این پستی که میذارم مینیماله خوب و بد بودنشو نمیدونم تقریبا میشه گفت اولین مینیمالیه که نوشتم این سبک نوشتنو دوست دارم امیدوارم نقاط ضعفمو بگین تا پیشرفت کنم

                                                  

                                                      

نگاهی از سر ترس به اطرافش انداخت چشمای کوچیکش اطرافشو نمیشناخت شروع کرد به چرخیدن چرخید چرخید بازم چرخید

به نظرش اومد همه چیز تکراریه گفت مستقیم میرم حتما یه راهی داره با رعت زیاد به سمت جلو کرد سرش محکم به یه مانع برخورد سرش درد گرفت احساس کرد داره می افته..

مامان مامان ماهی کوچولوئه مرد

ماهی فروش گفت نمیمیرن که بندازش تو کوچه حداقل گربه بخورتش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 18:56  توسط آیه  | 

سلام

من آیه هستم دفعه اولم نیست که بلاگ مینویسم اما مدتها بود کنار گذاشته بودم حالا برگشتم

سکوت کبود میخوام یه جایی باشه برای صحبت هامون درد دلامون و شروع دوستیهای جدیدمون

سکوت کبود اسم یکی از شعرهای دکتر شریعتی که یه قسمت هاییشو براتون مینویسم که بخونین

و یه خواهش توی بلاگم نظر بدین که دلگرم باشم

 

هر لحظه حرفی از اعماق مجهول درون ما می جوشد

و همچون زبانه های آتشفشانی از سینه جستن میکند و از حلقوم بالا میاید

تا از دهانه آتشفشان از دهان ما سر بردارد و بیرون بریزد

و سر به اسمان روح

چشم به راه ان من دیگرمان بردارد و نمیشود

نمیتوان که زنجیرها فرا میرسند

و لب ها را فرو میبندند....

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 18:4  توسط آیه  |